سلام
امروز خیلی خستگی جسمی دارم که بالتع به روحم هم سرایت کرده.
دیشب خدا خیرش بده تا ساعت ۳ نشست پشت ماهواره با صدای بلند و لامپ پروژکتوری روشن و دنگ دنگ صفحه کلید کامپیوتر که خانم ناراحتت و تو بز
خیلی خسته بودم. شبش ۳ ساعت فقط مخ خوری بود برای خونه. اخرش هم هیچی به هیچی . بعد اومد در مورد عشق اساطیری و دوست داشتن و ازدواج و چرت و پرت ها حرف زد.
بعد هم به هم ریخت و به هم زد و قهر و کوفت و زهر و مار و بعد هم که مثل یک عوضی مزحمت ش رو شروع کرد.
نکه خودش همیشه حالش خوبه و خاموشی نی ده وقتی می خواد کپه مرگش و بگذاره حالا صدای ماهواره را تا ته بلند می کنه اون هم اون موقع شب ساعت ۱۲
اینجا هم از حقوق و هیچی دیگه خبری نیست
من هم که اینجام قط به خاطر یه چیز که اصلا وجود نداره داشتم فکر می کردم ۶ سال عمرم را چه ه وحشتناکی هدر دادم رفت دارم چی کار می کنم اینجا تنها افسرده تو قفس تازه جرات اب خوردن و گوزیدن هم نداشته باشی
بخوای دستت رو بشوری باید اجازه بگیری ۵ سال زندگی برای کی برای یک رفتنی منفی زورگو که تا تونست لهت کرد و کوبندت و خوردت کرد و حالا شدی این
خیلی دلم برات می سوزه بدبخت خیلی بیچاره بی اراده بی غیییییییییییییییییییییییییییی رت